تبليغاتX
دست نوشته های مهدی
              زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست          هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

سلام

بالاخره روزي كه دوسش نداشتم رسيد! بالاخره كوله بارومو بستم كه برم! از نت و از وب و از همه بچه هاي باصفا و بامحبتش خداحافظي ميكنم... اين وبلاگ ياد گار مي زارم... به اميد اينكه شايد يه روزي دوباره برگردم و ازصفر شروع كنم! شايدهم يه وبلاگ ديگه (برخلاف ميلم)با اسم و مشخصات مجازي بسازم كه برازنده اين دنياي مجازي باشه!!! دنياي مجازي كه بيشتر مردم سعي ميكنند اوني كه هستند نباشند!!!!

اين مدت كه درخدمت شما دوستان بودم برگي از خاطرات بياد ماندني زندگي من بود... روزي كه وب نويسي رو شروع كردم هرگز فكر نميكردم اينچنين دوستايي بتونم پيدا كنم...  فكر نميكردم بتونم تو اين دنياي مجازي كه اكثرا بارنگ ديگه خودشونو نشون ميدن! دوستاي يك رنگ و بامرامي پيداكنم كه اينقدر نوع دوست و راستگو باشند... من ميديدم هركسي گرفتاري و مشكلي واسش پيش مي اومد همه دوستانه و  كمكش مي كردنند و ازش حمايت روحي مي كردند...(البته بجز يك دو مورد كه بخاطر حفظ آبرو بعضيا گفته نشن بهتره)

اگه بخوام اعتراف كنم بايد بگم: چيزاي زيادي از شما دوستان يادگرفتم كه كلي برتجربياتم افزود. اين تجربيات خيلي تو زندگيم بدردم خوردن و مي خورن...

حالا كه برخلاف ميل باطنيم دارم ميرم نميدونم چطور بتونم دوري شمارو تحمل كنم اما چون جدايي يك قانونه پس ناچارا اين قانون مي پذيرم!!!!

به اميد اينكه يه روزي/ يه جايي/ وبرحثب يه اتفاقي/ دوباره شروع كنم....

براي پست خداحافظي خيلي حرفا آماده كرده بودم اما چون موافق خسته كردن دوستان نيستم همين جا با شعر دكتر علي شريعتي (كه تموم حرفاي ناگفته من درونش نهفته) خاتمش ميدم:

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است


عاشق شدم ، گفتند دروغ است


گریستم ، گفتند بهانه است


خندیدم ، گفتند دیوانه است


دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

                                                                                     خدانگهدار

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت 14:10  توسط | 

خداوندا..

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است


چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است


                                                                             ((دکتر علی شریعتی))

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت 17:52  توسط | 

سلام به همه دوستان عزيز

اول بخاطر تاخيره چند هفته ام ازتو معذرت خواهي ميكنم (هرچند ديگه اين يه امر عادي شده)

بعدشم به دوستاي عزيزي كه باوجود نبودم ميان وبلاگو تنها نمي زارن تشكر ميكنم...

اميدوارم كه روزگارتون خوش و زندگيتون پراز سرور و شادي باشه... و اونايي كه روزه اند بتونند به خوبي باگرسنگي و تشنگي كنار بيان... ولي خدائيش نميدونيد چقدر حال ميده تو شرجي و خرماپزون خوزستان روزه بگيري!!! اون وقتم يه كار اداري واست پيش بيايد و مجبور بشي يه پرونده رو تكميل كني... اينقد حال ميده كه نگو نپرس... گرما و بارون عرق از يه طرف، تشنگي هم كه سرجهازيه خودخواسته است مياد اظافه بار ميشه! ولي دويدن دنبال امضا و گرفتن يه مهر و بالا و پائين اومدن پله هاي ادارها گرماي بدنو از نقطه جوشم بالاتر ميبره... بخصوص وقتي آقاي رئيس براي كار شخصي و يا خريد منزل در تيم اداري بيرون رفته باشند و پرونده ات تشنه يه مهر باشه اون وقت چهره آدم ديدني ميشه هركي ببينت متوجه ميشه كه نااميدي سرتاپتو گرفته!!! اينجاست كه يه حس درونت ميگه تو چقدر بدشانسي بشر!!!!

بعداز همه اينها با هزار نذر و نياز، سروكله آقاي رئيس با يه من ريش پيدا ميشه، روزنه هاي اميد بهت كورسو مي زنند و مثل راننده راكلي كه داره خط پايانو باچشمت مي بيني و يه لبخند سرشار از خستگي و ترس روچهرش نشسته !!!!

ولي اين آخر كارنيست آخه پشبند مهر رئيس، امضائ كارمند مربوطه لازمه كه ايشون براي خواندن نماز حدود يك ساعت قبل اذان ظهر تشريف بردند و بازهم سرگرمي بجز عرق پاك كردن و به خودت و شانست بدو بيراه گفتن نداري! چقدر بدشانسي بشر!!!!

بعد از 2 ساعت كارمندي با كباس ساده روي شلوار و پيشوني پينه بسته (البته نه از مهر بلكه از قاشق داغ) وارد اتاقش ميشه و زير كولر گازيش مي شينه و به تو كه اون ورپنجره داري لح لح مي زني و هيچ توجهي نميكنه!!! با چندين بار سلام كردن و خسته نباشيد گفتنم حاضر به نگاه كردن به شما نيست! اون وقته كه لحنت تند ميشه و شكايتت گل ميكنه كه آقا..... ولي چه فايده اون كارمند معلوم الحال ساعتو نشونت ميده كه آقا وقت اداري تمومه برو فردابيا (جمله هميشگي) در حالي كه گلوت از خشكي بهم چسبيده و عرقت هور و هور پائين مياد و آفتاب داغ داره پوسته سوختتو كبابتر ميكنه! شبيه پلنگ سورتي دستات روز مين كشيده ميشن راهي خونه ميشي... ولي بازهم اين آخر كارنيست هرچقدر منتظر ماشين ميموني هيچ ماشيني نيست كه نيست! آخه اونام روزه اند و بنده خداها رفتن استراحت بكنند! در اصل تو مقصري كه اين ساعت ظهر داري ميري خونه!!! بازهم جمله ((چقدر بدشانسي بشر!!)) چندين مرتبه ديگه ذكر ميكني!!!

وقتي باهزار مكافات خونه رسيدي اون نصف باقي روزو با اعصاب خوردكني و داد بيداد زدن رو اهل خونه و زندگيو به همه تلخ كردن منتظر اذان مي موني كه آب و انرژي از دست رفته رو جبران كني!!! ولي 16 ساعت تشنگي تو اين 4 ساعت بيداري چطور بخواي جبران كني؟ خداميدونه!!!!

باز فردا رواز از نو روزي ازنو... بعداز گرفتن امضاء و مهر مدير بازم مي فرستند يه اداره ديگه... و بازهم يه اداره ديگه تر!!!... اينجوري واسه پركردن يه فرم 30 روز ماه رمضونو كم مياري .... و تو چقدر بدشانسي بشر!!!! ميشه ذكر ايم هفته ات!!!!

ولي ته دلت راضي كه فريضه روزه رو ادا كردي و مهمتراز زندگي كردن روز گرفتن واست مهمه!!!!

پ.ن.1- ما بدشانس نيستيم! اين سيستم مديريتي جامعه است كه غلطه و مارو اينقدر اذيت ميكنه كه ما همش ميام دست به دامن شانس ميشيم و يا واسه گرفتن يه امضا كلي نذر و قربوني ميكنيم!!!!

پ.ن.2- اين ديگه گفتني نيست برداشت كردنيه! يعني پيام اصليمو تو نوشته هام به صورت دوكنايه گفتم!!!!

پ.ن.3- تاديداري ديگه كه فقط خدا ميدونه كيه! خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت 11:6  توسط |